
سینا مدبرنیا


آرسن میناسیان مسیح گیلان
آرسن میناسیان مسیح گیــلانادامه.....
آرسن میناسیان ، مسیح گیلان
من چه می دانستم
که مسیح بود
در آن خانۀ نور
همه جا پُر زگل و
عطر و شکوفائی او.
من چه می دانستم
که هزاران معلول
چند صد ایتام
یا زن سالمندی
به توانبخشی او
عاقبت خیر به ایام شدند.
سالها از پی هم
به نکوکاری گذشت،
همه روزان الوان
همه شبها اختر،
هرکه را
گر سببی بود
به اندوه گران،
هر که را
گر عطشی بود
ز ایام به دل،
آرسـن را می جُست.
زوجود گوهرش
به شبنگاه
در آن کلبۀ دور
شعله ای بر پا شد،
ز اُمیــد
کارون موج میزد
کاسپین آرام شد.
زندگی نامۀ آرسن میناسیان
پگاه قهرمان دلها

پگاه قهرمان دلها
نمیدانم از کجا آغاز کنم ، آنقدر دلم از زمین و زمان گرفته که دچار سکوتی شدم ، سکوتی که قبل ازهر فریاد لازم است .
آری پگاه باخت و به خانه بازگشت تا آقایان با خیالی راحت در فکر بازیهای آتی این قهرمانان ! کشور در سطح آسیا باشتد .
همانطور که در پستهای قبلی به آن اشاره کردم ، پگاه در هر صورت برای ما قهرمان بود ، ولی از نامردمی های این زمانه و بی انصافی هایی که به ما شهرستانی ها روا میشود به کی گله توان برد ؟
زمانی که آقای قلعه نوعی به استقلال برگشت و مربی این تیم پر طرفدار تهرانی شد ، بعد از پیروزی مقابل فولاد خوزستان در اهواز، قهرمان! شدن استقلال درجام حذفی را ثمره تلاش آقایان ناصر حجازی و فیروز کریمی دانست! و.....
بله ایشان از قبل میدانست ، قبل از آنکه برنده بازی برق و پگاه تعین شود میدانست که استقلال قهرمان جام حذفی میشود و تا آنجا برایشان یقین شده بودکه بعد از شکست بازی رفت در رشت بازیکنان تیم استقلال احتیاج به روانکاو پیدا کرده بودند .
صحبت از بردن و باختن در یک بازی فوتبال نیست ،صحبت ازتبدیل کردن زمین فوتبال به کشتارگاهست،و بازاندن حریف به هر شکلی . دعوت کردن از پیشکسوتان استقلال از قبیل آقایان حسن روشن، ناصرحجازی ، جواد قراب و... و همینطور تقدیر کردن از علیرضا منصوریان بعنوان آخرین حضورش در فوتبال،پیش فروش کردن بلیط بازی یک روز قبل از انجام مسابقه تا شهرستانی ها نتوانند در یک روز بلیط تهیه کرده و در همان روز در استادیوم به تماشای بازی و تشویق تیمشان بپردازند،از ماجراهای این فینال بود .
تیمی که از در آمد ملی و مالیات مردم در سال میلیاردها تومان خرجش میشود وبیش از نیمی از بازی هایش را در استادیوم استاندارد آزادی میگذراندو عاقبت هم با مقام سیزدهم در لیگ برتر، سال را به پایان میرساند ، از پیشکسوتانش تجلیل! به عمل میاورند . توفان خنده ها.
با توجه به اینکه بازی در مقابل نود هزار تماشگر حریف کاری آسان نبود ، کاری که قهرمان لیگ، پرسپولیس هم از پس آن بر نیامد چه برسد به پگاه مظلوم.
درد آور است دیدن تصویری که در آن رئیس تربیت بدنی و معاونش سرشاد از پیروزی استقلال مقابل پگاه بودند و با قهرمانان ! همصدا سرود پیروزی میخواندند.ایشان میبایست خوشحال میبودند، چون اگر پگاه آسیایی میشد، استادیومی استاندارد ، چمنی متناسب ،جایگاهی برای تماشاگران با صندلی ، و... ، چون بازی فوتبال در فصل باران و برف در شمال در باتلاق برگزار میشود و یقیناًاین زمین فوتبال رشت با آن چمنش در شاًن ایران نیست و خرجی چندان روی دست آقایان میگذاشت .
آیا مگر وجود همین زمینهای فوتبال نامناسب در شمال باعث افت و نزول فوتبالمان نیست ؟ تعویق افتادن بازیهای ملوان در زمستان گذشته بعلت نامناسب بودن زمین بعلت ریزش باران و برف در عملکرد ضعیف این تیم خوب بی تاثیر نبود ؟.
همین استادیوم سردار جنگل که تمام آر و ناموس ماست، تمام دست اندرکاران فوتبال گیلان و اهالی فلکده رشت میدانند که چندین سال به علتهای نامعلوم نیمه کاره رها شده بود وپیکر لختش سالیانی نه کوتاه شاهد آغاز و پایان فصلهای رنگین سال بود.......... بگذریم .
ای کاش با پیروزی استقلال ، مشکلات ما هم همانند مشکلات آقای رئیس سازمان تربیت بدنی حل میشد و همه با هم از ته دل سرود پیروزی میخواندیم ، ای کاش.
این چرخ که می چرخد بسی
بحـــر حســاب هـر کـسی
یک روز جبـران میـکند
جــوری که باما میکنید
پگاه گیلان 1 استقلال تهران 0
پگاه گیلان 1 استقلال تهران 0
با این گل پگاه نیمه آسیایی شد
از سپیدرود تا پگاه

از سپیدرود تا پگاه
سی و یک سال پیش بود که سپیدرود در جام آقاخان بنگلدش به قهرمانی رسید و افتخاری به افتخارات فوتبال ایران و گیلان افزود . از آنزمان تا به امروز فوتبال رشت همیشه درگیر نوسانات بود. سپیدرود که سالهای متمادی به همراه ملوان از قدرتهای فوتبال شمال بود هیچگاه به دسته یک فوتبال جام تخت جمشیدراه نیافت ، حتی در سال 56 که افتخار قهرمانی جام آقاخان را یدک میکشید .
در آن سال( 56 . 57 ) که امید میرفت سپیدرود قهرمان شود به ناگه تیمی بی هویت و پولدار بنام رستاخیز خرمشهر که از حمایت بیدریغ مالی رژیم شاه برخوردار بود قهرمان لیگ 2 شد و به دسته اول راه یافت و آرزوی تیم محبوب رشتی ها را که همانا راهیابی به لیگ دسته اول فوتبال کشور بود بر باد داد .
با توجه به گذشت سالیانی از آن زمان به تمام آن بچه های زحمتکش و با غیرت رشتی که اعتباری در فوتبال ایران و آسیا برای فوتبال رشت کسب کرده بودند آفرین گفته، عزیزانی همچون :
زنده یادکاوه کاویانپور(دروازه بان )،فریدون عسگرزاده (مربی) ،جاوید جهانگیری ، محمد احمد پور، سیروس جوشیری ، جمشید پذیرا ، رسول حقدوست ، زنده یاد مهرداد هوشنگی ، محمد رضا بیگدلی ، محمد رضا شید فر، محمد علی پاژخ ، احمد صومی ، بهلول ، ایرج زهرابی و.......
اکنون این افتخار به پگاه رسیده که با قهرمانی در جام حذفی کشور آسمان ابری این شهر بارانی را آفتابی کند ، پگاه با هر نتیجه ای از این بازی فینال بیرون بیاید برای ما یک قهرمان است چه برنده چه بازنده.
پگاه با ماندش درلیگ ثابت کرد که یک قهرمان است . پگاه با بازی کردن در زمین های باتلاقی ، خون دل خوردن و حفظ آبرو کردن ثابت کرد که قهرمان است . پگاه با برد هایش مقابل بزرگان لیگ ثابت کرد که قهرمان دلهاست.
برای نادر دست نشان و تیم محبوبش آرزوی پیروزی داریم .
دیدار با فرامرز دعایی

دیدار با فرامرز دعایی
آخرين چهارشنبه تير ماه سالِِِِِِ1386 قراری داشتم با صفر رمضانی خواننده و نوازنده گيل و گالش در لنگرود. از رشــت براه اُفـتـــادم، بعد از سپــری کردن جـــاده زيبـای ( خطه کناره) و استشـمام کــردن آن هــوای سرشارازعطربرنج که نزديک به دو دهه تاسيـا نـيش را داشتــم به لـنــگرود رسيدم.
چهره مهربان,آغوش گرم و ماچ های آبدار! صفر نويد يک روز زيبا را ميداد, نيم ساعتی از ديدارمان نگذشته بود که امين حسن پور مدير مسئول سايت ورگ از لاهيجان به ما مُلحق شد, همينطور که مشغول چاق سلامتی بوديم صفر گُفت:
بريم لشــــت نشــاً فرامرز دُعـايـی را ببينيم.
من گفتم: همين جوری که بدون قرار قبلی نميشه.
صفر گُفت: من دارم از صبُح تماس ميگيرم، با برادرش مُحمد دُعايی ( شاعر) صُحبت کردم منتظرما هستند.
امين گفت: پس چرا مُعطليم؟
به اتفاق آقای حُســينی از دوستان صفر به طرف لشت نشاً براه اُفتاديم در طول راه از هر دری سُخنی
گفته شد, من لحظه به لحظه شيفته شاليزارانِ مسير ميشدم شيشه ماشين را تا آخر کشيده بودم پايين و آنچنان نفس عميق ميکشيدم که دوندگان دو ماراتن نميکشيدند در اين ميان آقای حسينی رو کرد به من و گفت؛ نفستنــگی داري؟ در جواب گُفتم نه، دلــتنــــگی دارم.
کم کم به لشت نشاً نزديک ميشديم نزديک ظُهربود و من نگران از آن بودم که برايشان بی موقع دردسری ايجاد کنيم.
بعد از پارک کردن ماشين در اطراف ميدان ساعت لشت نشاً بطرف منزل محمد دعايی رفتيم که در بين راه پسر فرامرز دعايی را ديديم , سُــرنــا, که سازی بر دوش داشت گويا از تمرين ميامد از او سراغ پدر را گرفتيم که گفت منزل است.
محمد دعايی نيز به ما ملحق شد و با هم بطرف خانه برادرش براه افتاديم, دقيقه ای در راه نبوديم که فرامرز را ديديم, صفر دستش را بوسيد و گفت سلام اُستاد.
محمد اصرار داشت که بمنزلش برويم که من خواهشن خواستم بعد از ناهار اين کار را بکنييم که همه موافقت کردند.
گرما بيداد ميکرد, آنچنان بعد از پلا کباب, پلا تب گرفته بودم که تمام سلولهای بدنم ئيجگره زواله خواب ميزدند.
فرامرز بعد از ناهار ما را ترک کرد و ما هم به منزل محمد رفتييم , سامان پسر محمد دعايی با صدای گرمش و صفر با ساز جاودانيش چنان شُور و شعفی براه انداخته بودند که تمام همسايگان سر کوچه آمده بودند.
سامان با افتخارسی دی آخرين ترانه فرامرز دعايی را که حدودن سه سال پيش در جشنواره ای خوانده
بود را گذاشت, همه گوش ميکردند امين حسن پور فيلم برداری ميکرد من آنچنان در اعماق اين سروده غوطه ور بودم که انگار نيستم.
ميگويند خدا همه استعداد ها را به يک نفر نميدهد ولی من کسی را غير از فرامرز دعايی سراغ ندارم که هم شاعر ترانه هايش هم سازنده و تنظيم کُننده آهنگهايش باشد.
من همچنان تحت تاثير اين آخرين شعرش بودم:
اگر دينی کی شوندرم/ می دست و پا دوستيــه/ جودا جه تو بوندرم/ می دونه چشمان خستيــه/
جه دست بدام جوانيــه/ می عُمـــر و زندگانيـه/هاچين هاچين گوما کودم/ می نــامُ می نشانيــه/
بکفتــه يم , دکفتــه يم / می زندگــی فنـا بُبو/ بُبو مـا خـون جـگر نانی/ مـی همـه چــی فـدا بُبو/
بازم گما واگردما/ بازم آيم ای روز تی ور/ می ديل پُراز ترانه به/ اگر بايم ای روز تی ور/
زنگ خانه بصدا درآمد و فرامرز دوباره به ما مُلحق شد از اينکه در کنارش بودم احساس خوبی داشتم خواننده محبوب گيلانی که شعرهايش را فارس ها هم زمزمه ميکردند ترانه های زيادی از او از مرز گيلان هم گذشته بود.
صفر سازش را کوک ميکرد, فرامرز پرسيد : اصفهانه؟ صفر گُفت بله , به ناگه شروع بخواندن کرد:
گُفته بودم چو بيايی غم دل با تو بگويم/ چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايی/
به عصر نزديک ميشديم و خورشيد گرمايش را از دست داده بود , بعد از تشکر از محمد و همسر مهربانش از پذيرائی و با بوسيدن فرامرز دعائی لشت نشاً را ترک کرده و بطرف زيبا کنار براه افتاديم.
شعری برای فرامرز دعائی
من کی دانـم ای روز آيی
تی ديــل پور از تـرانه به
هيزارتا گول بدست داری
تــی لب پور از فسانه به
بازم دينــی جوانيه
تــی عُمرُ زندگانيه
بازم دينی باهارانه
گيلان شاليــکارانه
اگــر بــايــی
تـو پـــا گيـــری
تومام عاشقان دست تو,
حنــا گيری
اگــر بايــی
اگــر بايــی
ساسان ورتوان
5 شهريور 86 آلمان
---------------------
ناصر مسعودی
بمناسبت هفتادوسومین سال تولد ناصرمسعودی
شبی که گیسن بنفشه باران شد
اواسط سپتامبر 1994 حمید رضا فرح سوقه * به من زنگ زد که ، پدرام از دوستان مشترک ما با او تماسی داشته و گفته که ناصر مسعودی با فرج علیپور برای اجرای کنسرت به کلن میایند و خیلی مایل است که برای این گروه در شهر گیسن* شهر محل اقامت ما هم کنسرتی بگذارد.
فردای آنروز هماهنگی ها برای تاریخ اجرای کنسرت و همینطور سالنی که مورد نظر بود انتخاب شد و ما اولین شنبه اکتبر را برای برگزاری برگزیدیم .
آئولا( سالن آمفی تئاتر) دانشگاه گیسن را رزرو کردیم و ناصر مسعودی بهمراه فرج علیپور خواننده لر و نوازنده کمانچه بهمراه بهنام سامانی نوازنده تنبک و آقا حسینی* نوازنده عود بهمراه سه نفر نوازنده دیگر شب قبل از کنسرت به گیسن آمدند.
با توجه باینکه بچه ها همه دانشجو بودند و اطاق ها بیشتر از 20 متر مربع نبود تصمیم بر آن گرفته شد که ما همه باتفاق نوازنده ها و دوستان دیگری هم که جمع شده بودندو رویهمرفته نزدیک به 30 نفر میشدیم خانه پدرام جمع شویم ، چون پدرام در هایم دانشجوئی زندگی نمیکرد و با دو دانشجوی آلمانی خانه ای اجاره کرده بود و وضعیتی بهتر از هایم دانشجوئی به لحاظ امکانات پذیرائی داشت.
آن شب شبی بیاد ماندنی شد ، بعد از خوردن شام تا نیمه های شب به نواختن موسیقی و خواندن شعرسپری گردید و در آن میان هم فرصتی دست داد تا با ناصر مسعودی چند کلمه ای هم به گیلکی اختلاط کنیم .
چیزی به صبح نمانده بود که ناصر مسعودی و آقا حسیتی بهمراه داود تندر* برادرهمسر آقا حسینی به منزل او برای خواب رفتند .
چند ساعتی به اجرای کنسرت مانده بود و من بهمراه ناصر مسعودی برای چک کردن صدا به سالن رفتیم تا هماهنگی ها با تکنیکر ها داده شود و من شاهد بودم که او چقدر در این مورد وسواس بخرج میداد ، یا مرا برای چک کردن به گوشه های سالن میفرستاد یا خودش میرفت تمام نقطه های کور سالن را که احتمال اینکه نارسائی داشته باشد پیدا و مشکل را برطرف میکرد و بعد از خاتمه باصطلاح ( ساند چک )
برگشت بمن گفت :
دانی چیسه برار ، من آبرو دارم آبرو ، حتو نتانم ازهرچی راحت بوگذرم.
کم کم به ساعت 7 عصر می رسیدیم و ما احتمال میدادیم که 300 نفری استقبال کننده داشته باشیم ، تینا دختر دانشجوی آلمانی که هم خانه ای پدرام بود را پشت میز فروش بلیط نشاندیم ، چون هر کدام از ما اگر اینکار را میکردیم دچار تعارف بازی و من بفرما و تو بفرما میشدیم و آخر شب هم میبایست پول سالن را از جیب خودمان میدادیم.
استقبال بی نظیر بود و نزدیک به 900 نفر به سالن آمده بودند و ما مجبور به گشایش در بالکن شدیم چون سالن گنجایش آن همه میهمان را نداشت.
با خواندن ترانه بنفشه گول کنسرت بپایان رسید ولی میهمانان دوباره خواستار شنیدن آن بودند و ناصر مسعودی دوباره بنفشه گول را خواند تا همه راضی باشند و با خاطره ای خوش سالن را ترک کنند
.
برای ناصر مسعودی روزها و ماهها و سالهای خوب و خوشی را بهمراه تندرستی و سلامت آرزومندم.
ترانه نوکون ناز با صدای ناصر مسعودی
* حمید رضا فرح سوقه فارغ التحصیل رشته کامپیوتر و ساکن گیسن و شاغل در فرانکفورت میباشد.
* شهر دانشجوئی گیسن در ایالت هسن آلمان با 75 هزار سکنه و 25 هزار دانشجو.
*پدرام فارغ التحصیل رشته مهندسی دستگاههای پزشکی ، ساکن و شاغل در فرانکفورت .
*آقا حسینی ( میر اسماعیل صدقی آسا ) ساکن شهر کلن از نوازندگان عود گروه عارف که همرا شجریان در جشن هنر شیراز شرکت داشته.
*داود تندر، متولد رشت رادیولوژی خواند ودر کلینک دانشگاه گیسن مشغول بکار میباشد.
ه.الف.سایه
این جان و دل و دیده پی دیدن اوست
هشتادمین سال تولد سایه
امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی معروف به «ه.الف سایه» و متخلص به سایه شاعر غزلسرای ایرانی
در 29 اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود(خانم سيمين بهبهاني نقل ميكنند كه سايه عاشق دختري به نام پروين بودهاند-مجله نگاه نو ارديبهشت 1386) و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانهای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج در شعري با اشاره به همان روابط عاشقانهاش با گاليا سرود: "دیریست، گالیا! / هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست. / هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. هنگامه رهایی لبها و دستهاست / عصیان زندگی است.(شعرکاروان.)
سايه هم در آغاز، همچون شهريار، چندي كوشيد تا به راه نیما برود؛ اما، نگرش مدرن و اجتماعي شعر نيما، به ويژه پس از سرايش ققنوس، با طبع او كه اساسا شاعري غزلسرا بود؛ همخواني نداشت. پس راه خود را كه همان سرودن غزل بود؛ دنبال كرد. برخي از دوستداران شعرش، او را در غزلسرایی بعد از حافظ بهترین غزلسرا میدانند.
سایه در سال 1325 مجموعهٔ «نخستین نغمهها» را، كه شامل اشعاری به شیوهٔ كهن است، منتشر كرد. در اين دوره هنوز با نيما آشنا نشده بود. «سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپاره است با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی. مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنكه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای 25 تا 29 شاعر را دربرمیگیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزلهای خود را چاپ كرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا كه میتوان گفت تعدادی از غزلهای او از بهترین غزلهای این دوران به شمار میرود.
سایه در مجموعههای بعدی، اشعار عاشقانه را رها كرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر» پاسخگوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست كه در این رابطه اشعار اجتماعی باارزشی پدید میآورد. مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازهای در شعر معاصر گشود.
برای هوشنگ ابتهاج آرزوی سالی خوش همراه با تندرستی و سلامت آرزومندم.
تیم فوتبال پُل تختی رشت
مورجه پلا
مرداد 1364
زمستان 1362
ایمروز نهار مورجه پلا داشتیم. وسط غذاخوردن یاد امی سربازی شون دکفتم، روز بیستم آبانماه 1363 من و مسعود منصف اتوبوس جولو شوفر پوشت نیشته بیم . رشت ژاندارمری جلو وقتی اوستوار کاغذه از جعبه بیرون فاکشه یهو داد بزه ًچهلدوختر ً * اتوبوس کی پور از اعزامی به خدمت بو ایوارکی ساکیتا بوست ، چون کی اما سهمیۀ نیروزمینی بوبوسته بیم و او زمان هم زمان جنگ بو و نیروی زمینی هم بعد از سه ماه آموزشی همه روانا کودی جبهه ، هه تام بزه زاکانه میان ایتا از او اعزامیان بولند بولند بوگوفت :
اوخ جان چهلتا پسریم شوندریم چهلدوختر د امی میان داوا نیبه بهرکودام ایتا دوختر فارسه.
مارانه گریه میان ، خاخورانه ناراحتی و رفئقانه دیل ناگرانی میان اتوبوس راه دکفت جاده کناره بطرف گرگان و بعد هم شاهرود .
راه میانی بیدم کی مسعود فکره دره ، واپرسم : چیسه؟ خالا دوختره فکرا دری ؟ بوگفت : نه ، من مورجه پلا دوست نارم چی بوکونم ؟ آخر گیدی سربازی مورجه پلا زیاد فادید.
بوگفتم : تی درده من دوا کونم.
واپرسه : چوتو ؟ بوگفتم : تی پلایه من خورم هاتو. خانده بوکود هیچی نوگفت.
من مسعود منصف امرا او سرخبنده محل میان بوزرگه بوستم ، اونه پئر ناصر آقا می پیله برار رضا آمرا رفئق بو. مسعود اولی زاکه خو خانواده بو من آخری.
امی رفاقت از او زماته قبل از مدرسه به اصطلاح قدیمیان دوران مُلاخانه شروع بوستی ، از اول دبستان تا سال سوم راهنمائی همدیگر پالو نیشتیم تا کی دوران دبیرستان فارسه .
مسعود زاکه فنی بو و منم بیزار از آچار و پیچ گوشتی . اون بوشو هنرستان منم بوشم اَکابر.
از تظاهرات و درگیری و جنگ خیابانی با کوکتل مولوتوف زمان انقلاب تا مسابقات فوتبال محلی و باشگاهی ، همش همدیگره امرا بیم تا او روز کی سربازی شوندبیم.
چالوس دوره بر راننده بداشت کی نهار بوخوریم ، نهار بوخورده پسی 7 نفر جیم بوبوستید بمانستیم 33 نفر، راننده یکم منتظر بئسه تا شاید بایید ولی از کسی خبری نبو بعد واگردست بوگوفت : هتو اگر پیش بیشیم من و می شاگرد
باید بیشیم پادگان خودمانه معرفی بوکونیم. شاگردم تومام راه میانی چرت بزه ، وای به او روزی کی اون جنگ بوشو بی.
هاتویم بوبوست بعد از شامم 5 نفر دیگرم جیم بوبوستید .
چهلدوختر کی ایتا پادگان آموزشی بو امرا قبول نوکود. ایتا افسر واگردست راننده بوگوفت: ًجا نداریم برید شاهرودً.
ایتا از اعزامیان واگردست بوگوفت: از اما زرنگتران باموئید چهلدخترانه ببردید. اینفر دیگر بوگوفت : آقای راننده تا امرام نبردید گاز بدن بیشیم.
امرا روانه کودید پادگان شاهرود. یکهفته ای بو قدم رو شوئیم و آموزش نظامی دئیم تا کی ایروز نهار امرا مورجه پلا فادائید. من می کاسه پلایا زود بوخوردم بعد واگردستم مسعودا فاندرستم ، بوگوفتم : پلایا نوخوری فادن مرا . مسعود اصلاً خوره ننه توند توند مورجه پلایا بوخورد ایتایم لیوان آب اونه پوشت سر بعدشم واگردست مرا بوگوفت : مورجه پلا چقدر خوشمزه بو من نانستیم.
10 ماه بعد مسعود جبهه سومار میان شهید بوبوست ، بوشو و خو داغه تا ایمروز می دیل میان بنه .
صُب نیبه کی چوم واکونم مسعوده یاد نوکونم.
*مورجه> عدس
چهلدختر> پادگان آموزشی استان سمنان که وابسته به مرکز آموزشی 02 شاهروده.
چه بهتر که انسان این گونه سر فراز بمیرد....


عاطفه گرگین
چه بهتر که انسان این گونه سر فراز بمیرد....
باد
باد را باید کشت
باد ویرانگر پاییزی را می گویم
از چه رو می شکنی ساقه ی زنبق را باد
زنبق ترد بیابانی
عاقبت بر تو و بیداد تو خواهد شورید.
اکنون بیاد می آورم غروب ارغوانی ۲۹ بهمن ماه ۱٣۵۲ را که زیر برفی سنگین یخ بسته بود ، در زندان قصر در بند زندانیان سیاسی زنان ، خشم در چهر ه زندانیان و خجالت در زیر چشمان زندانبانان موج می زد؛هیچ کس به چشمان من نمی نگریست و من محبوس شده در آن چهار دیواری بدون یاوری با مشتی یاد و خاطره دور از فرزند دو ساله ام نزدیک به چهار سال از زندگیم را در دود ووهم گذراندم و تا امروز که سالیانی از آن روز می گذرد هرگز ندانستم حکم تیر باران آن دو جوان بر اساس کدام قانون مستند سندیت یافت ؛ و بیاد دارم صبح ۲۹ بهمن ماه ۱٣۵۲ را ، ساعت حدود های ۹ صبح بود زندانبانی آمد و مرا به دادستانی ارتش برد ساعتی همراه زندانبان در کریدور های دادستانی منتظر ماندیم اما کسی نه با ما ملاقات کرد و نه گفتگویی ، مرا مجددا به زندان قصر برگردانند و یک راست به دفتر رئیس زندان زنان بردند , او با چهره ای رنگ پریده و سری به زیر پرسید: در دادستانی بشما گفتند ؟ گفتتم چه باید بمن میگفتند ؟ من کسی را ندیدم که چیزی را بمن بگوید , گفت متاسفم که من باید اولین نفری باشم که بشما تسلیت بگویم همسر شما را امروز تیر باران کردند و مقامات بالا بعهده من گذاشته اند که این خبر را بشما بدهم
احساس کردم که دردی می خواهد سینه ام را بشکافد دقایقی خشکم زد , صدای رئیس زندان بخودم آورد ؛ بقول خودتان هرکس بشکلی میمیرد چه بهتر که --- به میان کلامش رفتم بله چه بهتر که انسان این گونه سر فراز بمیرد , این چند کلام را شب قبل از آن روز ؛ وقتی روزنامه کیهان را نگهبان زندان به بند آورده بود و تائید حکم ابرام دانشیان و گلسرخی را تیتر زده بود ،در بند گفته بودم و گزارش آن توسط زندانبان به رئیس زندان داده شده بود . به بند باز گشتم . هیچ یک از زندانیانی که دم در منتظر ورود من بودند را نمی دیدم ، تنها چهره فرزند دو ساله ام جلوی چشمم بود به او چه بگویم بگویم پدرش را تنها بخاطر دفاع از خلقش تیر باران کرده اند ؛ خسرو که شاعر بود و منتقد ، او را بجرم خواندن و نوشتن و اندیشیدن امروز تیر باران کرده اند ، مگر ممکن است ، برف تا کمر دیوار حیات کوچک بند نشسته بود ، من هرگز نه قبل و نه بعد از آن روز بارش چنین برفی را ندیدم . سربازی درحیاط زندان قدم می زد و به پنجره های سلول و یا اطاق ما زندانیان می نگریست ، چشم از پنجره بر نمی داشت نگاه پرسشگر او را هر گز فراموش نکرده ام ، فکر می کردم می خواهد چیزی بمن بگوید و بهمین رو از آن روز تا امروز هر کس که بمن می نگرد به پشت آن نگاه می اندیشم آیا خبری است ؟ آیا چیزی می خواهد بمن بگوید .؟ آیا......
برو بچه های چپ در بند زنان به سرود خوانی پرداختند
ای رفیقان قهرمانان جان در ره میهن خود بدهید بی محابا
و برو بچه های مذهبی به تلاوت آیات قران
قسمتی از کتاب خاطرات - تصویر ها و تصورها، عاطفه گرگین
ابریشم سیاه دو چشمات خانه من است
خانهای که در آن خواب میروم
ابریشم سیاه دو چشمات
یادآور شبی زمستانیست
من بیردا
بدون وحشت دشنه
...شادمانه خواب میرفتم
ابریشم سیاه دو چشمات خانه من است
خانهای که در آن خواب میروم و میمیرم
خسرو گلسرخی
در آن شب سرد زمستانی ، در آن شهر بارانی، نه قدیر گلسرخی ونه شمس الشریعه وحید میدانست که فردایش دّوم بهمن 1322 خورشیدی، صاحب فرزندی میشوند که از اّولین های این شهر اّولین خواهد شد.
عُمر به پدر یاری نکرد تا با فرزندانش زندگی را تجربه ای شیرین تر کند ، خسرو به سن دو سالگی نرسیده بود که پدرش را از دست داد، مادر که خود را تنها دید دست دو فرزند ، فرهاد و خسرو را گرفت و راهی قـم شد ، شهری که پدرش ساکن آن بود و زیر سایۀ مطبوعش را امن ترین مکان رشد فرزندانش میپنداشت .
حاج شیخ محمّد وحید خورگامی که همرزم میرزا بود و نفسهاش هنوز سرشار از عطر شکوفه های جنگل ، نوه هایش را با جان و دل پذیرفت که ثمرۀ این تربیت و پرورش، سالهایی نه چندان دور نقطه عطف آزادی و آزادی خواهی شد.
ماهها و سالها سپری شدند و پدربزرگ رخت از جهان بست. در آن سال (1341) مادر با دو جوان رشیدش راهی تهران وساکن خانه ای در محلۀ امین حضور * شدند.
خسرو روزها كار می كرد و شب ها درس می خواند. اودر آن سالها از ادبیات نیز غافل نبود، در طی آن سالها اشعار و مقالات و نقدهای بسیار بر آثار ادبی از سوی او با نام های غیر واقعی و مستعاری چون دامون – خ ، گ – بابك رستگار – افشین راد – خسرو كاتوزیان به چاپ رساند ،در آن زمان گلسرخی، با آموختن زبان فرانسه به طور كامل و زبان انگلیسی در دوره دانشگاهی، دست به ترجمه های ادبی نیز می زد.
كار جدی او در شعر از سال 45 شروع شد. در سال 48 با عاطفه گرگین شاعر و نویسنده همفكرش ازدواج كرد زندگی در كنار عاطفه و تاثیر پذیری از افكار او آثار گلسرخی را غنی تر كرد بطوری كه دوران شكوفایی فكری و خلاقیت او در مطبوعات در سالهای 48 تا 52 می باشد، البته هیچ اثری از خسرو در زمان حیاتش، به جز آنچه در مطبوعات و جنگ ها انتشار یافت به صورت كتاب چاپ نشد. تنها چیزی كه میتوان به عنوان كتاب چاپ شده در میان نوشته های او سراغ گرفت، مقاله ای ست با عنوان ” سیاستِ هنر، سیاستِ شعر” این مقاله برای اولین بار به صورت جزوه از سوی انتشارات (كتاب نمونه) به مدیریت بیژن اسدی پور انجام گرفت. اما بعدا” كاوه گوهرین مجموعه آثار خسرو را در دو مجموعه به نام های ”دستی میان دشنه و دل” و ” من در كجای جهان ایستاده ام” چاپ كرد كه این دفتر نیز در آن است. خسرو برای چاپ كتابهایش با (كتاب نمونه) قرارداد بسته بود كه به انجام نرسید و بعدها یكی از این دو مجموعه، با نام انتخابی خود گلسرخی “ ای سرزمین من“ چاپ شد. انتخاب نام “پرنده خیس” برای مجموعه دوم به توصیه عمران صلاحی انجام شده است. عمران صلاحی وبیژن اسدی پور كه از دوستان گلسرخی بودند تأكید كرده اند كه خسرو قصد داشت این نام را بر مجموعه ای از شعرهایش بگذارد.
گلسرخی چهار سال در كنار همسرش زندگی كرد و ثمره این ازدواج فرزندی به نام دامون بود. مدتی بعد از دستگیری خسرو عاطفه گرگین نیز دستگیر شد و در دادگاه نظامی به چهار سال زندان محكوم شد. با به زندان افتادن او سرپرستی دامون به برادرش سپرده شد. (هم اكنون دامون همراه مادرش در پاریس زندگی می كند).
در 16 فروردین 1352 دستگیر میشود ودر بیدادگاهش اعلام میکند که تحت شکنجه قرار گرفته و به جرمی که مرتکب نشده محاکمه میشود. برای او جانش مهم نبود ، دفاع از خلقش مهم بود . " من در این دادگاه برای جانم چانه نمیزنم " اوبا مقاومت مقابل رژیم ستم شاهی خود را به خلق نزدیک کرد ، خلقی که برای آزادیش همچو سرو ایستاد و شهید شد.
محبوبیت گلسرخی و دانشیان ترس ساواك را برانگیخت آنها به تكاپو افتادند تا شاید در آخرین لحظات در آنها رسوخ كنند به آنها كه با شكیبایی منتظر تیرباران بودند پیشنهاد شد كه از شاه تقاضای عفو كنند اما آنها فقط پوزخند زدند ساواك وقتی دید با هیچ حربه ای قادر به فریب آنها نیست به گلسرخی پیشنهاد داد كه دامون پسرش را قبل از تیرباران ببیند اما گلسرخی به این پیشنهاد هم جواب منفی داد و این در شرایطی بود كه همه سلولهای بدنش نام دامون را فریاد می كشید او می دانست كه دامون نقطه ضعف اوست و دامون می تواند او را به زندگی امیدوار كند، زندگی كه او می خواست از دست بدهد تا به وظیفه اش عمل كند آری برای او مرگ یك وظیفه بود وقتی از او تقاضای ندامت نامه می كنند تا در نتیجه دادگاه تخفیف دهند او می گوید هیچ كس از زندگی در كنار زن و فرزند گریزان نیست من مثل هر انسانی زندگی را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدری رنگ چشمان فرزندم را ببینم اما راهی را كه انتخاب كرده ایم باید به پایان ببریم مرگ ما حیات ابدی است ما می رویم تا راه و رسم مبارزه بماند اگر من ندامت نامه بنویسم كمر مبارزان را خرد نكرده ام ؟؟؟
در سحرگاه 29 بهمن وقتی او را به چوبه اعدام بستند هنوز لبخند می زند و می خواهد كه چشمانش را نبندند چون می خواست با دیدن خورشید به سرای باقی بشتابد..
او در وصیت نامه اش می نویسد:
من یك فدائی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست من خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم میكنم. و شما آقایان فاشیست ها كه فرزندان خلق ایران را بدون هیچگونه مدركی به قتلگاه میفرستید، ایمان داشته باشید كه خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما صدها فدایی برمیخیزد و روزی قلب شما را خواهد شكافت. شما ایمان داشته باشید كه حكومت غیرقانونی ایران كه در 28 مرداد سیاه به خلق ایران توسط آمریكا تحمیل شده در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب قهرآمیز توده های ستم كشیده ایران واژگون خواهد شد
ضمنا“ یك عدد حلقه پلاتین(طلای سفید) و مبلغ یك هزار و دویست ریال وجه نقد را به خانواده و یا به زنم بدهند..
خسرو گلسرخی در 29 بهمن 1352 به جرم شركت در طرح گروگانگیری رضا پهلوی علیرغم اینكه به خاطر بودن در زندان ساواك هرگز نمی توانست چنین كاری را انجام دهد و صرفا” به خاطر دفاع از عقایدش در دادگاه نظامی به اعدام محكوم و در میدان چیت گر تیر باران شد.
شکاف
زاده شدن
برنيزهء تاريك
همچون ميلادِ گشادهء زخمي
سِفْرِ يگانهء فرصت را
سراسر
در سلسله پيمودن.
برشعلهء خويش
سوختن
تاجرقهء واپسين،
برشعلهء حرمتي
كه درخاكِ راهش
يافته اند
بردگان
اين چنين اند.
اين چنين سرخ و لوند
برخار بوتهء خون
شكفتن
وينچنين گردن فراز
برتازيانه زارِ تحقير
گذشتن
وراه را تاغايتِ نفرت
بريدن.
آه ،ازكه سخن مي گويم؟
ما بي چرا زندگانيم
آنان به چرا مرگِ خود آگاه هان اند. احمد شاملو
خسرو گلسُرخی ره ( گیلکی )
او صُب سر
کی یخ بزه بو زمین
بوخوفته بو زمان
تام بزه بو سوکوله،
خورشید خورا
ابران جیر قایم کود،
ماه جه خجالت
رنگ بباخت،
تی چوم دوسته بوست
تی سینه سورخ بوست
سورخ گول پرپرا بوست.
تی عطر؟
......
برگردان به فارسی
برای خسرو گلسرخی
در سحر آن صُبح
که یخ زده بود زمین
خوابیده بود زمان
سکوت کرده بود
مُرغ سحر،
خورشید خود را
پُشت ابر قایم کرده بود،
ماه از خجالت
رنگ باخته بود،
چشمهایت بسته شد
سینه ات سُرخ شد
گلسُرخ پرپر شد.
عطرت؟.....
* امین حضور از محله های قدیمی تهران، نزدیک میدان بهارستان میباشد.
منابع: كتاب حماسه خسرو گلسرخی – نوشته آرمان
- رادیو زمانه
