‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر فارسی‌. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر فارسی‌. نمایش همه پست‌ها

رشت 2
















رشت 2

دیدمت اما،

آن نبودی

آن جلای خاطره

در مُغاک يادها نبودي،

با آنهمه

سرسبزي

شور

نشاط،

دريغا کنون

با اينهمه بزرگی

لبخند کوچکی

بر لب

شهروندانت نبودي،

در آن شب

شب جُمعة سترون

توهم، هم آوازنالة

هزاران غنچة نشکفتة

تازه آبادت نبودی.

همچُون کولشکن

شهرمن

دربرگير کيشکا يت،

که تو چون من

اسير ظُلمت

غُربت نبودی.

.

تازه آباد = گورستان رشت

کولشکن= مُرغ کُرک

کيشکا = جوجه مُرغ کُرک

دل






Herz


Nicht ohne Grund

ist das Herz

im Körper verborgen,

so ist es

niemandem möglich,

seine Wunden und Blessuren

von Liebe zu sehen.

Sasan Vartavan

دل

بیهوده نیست

که دل

پنهان شده در سینه،

تا آشکار نشود

پیکر به آتش کشیده

و صورت سوخته اش

از عاشقی.

ساسان ورتوان



از سپیدرود تا لان


از سپیدرود تا لان*

آرزوهایم را

در شب ِ

سرد سترونی،

در آن شهر سُفالین

که در کوچه هاش

بدنبال رویام میگشتم

گُم کرده ام.

ریشه ام خُشک است

اما بر آنم

تا شاید نسیم

بوی نیلوفر به ارمغان آرد.

از سپیدرود گُذشته ام

آری ، زان رود ِ خروشان

و در کنار لان لنگر انداختم،

در زرد برگهای پائیز

بدنبال شکوفه میگردم؛

با نیم سو فانوسی

در دست

در تاریکی این شب ِ

بی انتها

بدنبال سوئی میگردم

یا روزنه ای شاید،

تا مرا با خود

به جشن نورها ببرد.

غرق نکردم

خویش را هنوز

در ژرفای

این رود بی جریان،

گـمُ نکردم

خویش را هنوز

در این جنگل ِ بی برگ،

ماندست در من هنوز

قطره ای زان رود سپید

ماندست در من هنوز

خاطری زان گـمُار* پرُ برگ.

ساسان ورتوان

لان *: رودخانه ای در مرکز آلمان که به راین میپیوندد

گمُار*: به گیلکی، بخشی از جنگل که از انبوهی بوته ها و درختان راه گذر ندارد .

من شُمالیم


من شمالیم

من شمالیم
از سرزمین سبز
از سرزمین
آبشارانِ سُکوتُ
جلگه های جسور
من شُمالیم
از سرزمین گیل
از سرزمین دیلم
از سرزمین موجهای سرکشُ
عطر چای
من شمالیم
از سرزمین سردار
از سرزمین سیاهکل
نشانده سُرخ
پرچم خلق
در چشم میر پنجان قرن
من شمالیم
از سرزمین نیلوفران آبی
نشسته بر مُرداب
من شمالیم
من حسرت نهاده
بر دل جهانگیران
من پا برهنه شمالیم


ساسان ورتوان


کاشکی تو بودم ای رفیق



نشسته سمت چپ مسعود
راهنمائی تحصیلی بزرگمهر، رشت صیقلان بهار 1355












برای مسعود منصف

که قلب داغ عاشقش را به خاک سرد رشت سپرد




کاشکی تو بودم ای رفیق


زایستادگیت ای رفیق
دماوند بشنید
سر بزیر آورد،
از شکوُه نام تو
دره پُر شد
لوت جان بگرفت
کاسپین موج افشاند
ارس شهُره شد،
براستای قامتت
به وُسعت قلبت ای رفیق
ایران لاله شُد.

بعد از تو من امّا
همچُنان بی نام
گُمنام
بی سایه ای در زمین
با کوله باری از
غُبار آه سوگواران تو
در درّه های غُربت پرسه میزنم،
بعد از تو امّا
باران پاکی با تو بودُ
کویر خجالت با من.
کاشکی
واژۀ شهادت سنگ قبر تو بودم
تا در مردمک نگاه
زائران تو غرق میشدُم
کاشکی ذره ای زجُرعتت
در من بود،
کاشکی
تو بودم ای رفیق
کاشکی.


ساسان ورتوان